تبليغاتX
Molokool
صدای اذان برای من نوستالژی دارد. تازه نماز خواندن را یاد گرفته بودم. صبح، حدود همین ساعت با مادر می رفتیم مسجد. بقچه چادر نمازمان را می بردیم و بعد از نماز خودم را می رساندم برای خوابیدن.مامان خوشحال می شد ازین هیجانم. هیچ پاداش وتنبیهی در کار نبود...ما لذت می بردیم...حالا مادر روی مبل می نشیند، یک ابزاری که حتما چینی ها طرحش را داده اند، را روبرویش می گذارد. مهر روی آن قرار می گیرد ومادر بدون نیاز به نشستن روی سجاده یا فشار برای رکوع وسجود نماز می خواند. منهم که یادم نمی آید آخرین بار کی با عشق نماز خواندم. ولی یادم هست که سال اخر زندگی تاهلی، بدون وضو روی سجاده می نشستم پند بار به معر نوک می زدم و در می رفتم. صرفا بخاطر امنیت خاطر عماد...

دیروز خیابانمان پر از مردهای سبز پوش شد. مردان امنیت. مردان ماهواره...درها را زدند. بعد درهارا کوبیدند. بعد داد زدند. بعد لگد زدند...تمام ساکنین آپارتمان، ترسیدند. وحشت کردند و تنشان لرزید...البته آنها اصلا فکر نمیکنند که مردان سزینه حواسشان به مرزها هست و این حجم لایتناهی از دستشان در رفته. مردان سبزینه حتما سر مرزها بابت همین چیزها شهید می شوند. ترفیع می گیرند. رشد می کنند وپله های ترقی را طی می کنند. داخل خانه که نیامده اند به زور! انگار که در حیاط خانه قدمی زده باشند به زور! خودشان هم محال است که بجز سریال ستایش، چیزی دیده باشند. خدای ناکرده ....

پیرزن همسایه ده سالی هست که همسرش مرده، دخترش کاناداست و پسر هم تازگی رفت آمریکا...کاری ندارد بجز چک کردن داروهایش، مرور بیماریهایش و ساعت ۷ هر شب چت تصویری با نوه اش...حالا بقیه روزش را باید اخبار بیست و سی ببیند تا تنش بلرزد و سریالهایی که زندگی در آنها انگار از سیاره ای دیگرند وادم ها هم انگار حرف زدنشان ناقص است!

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 4:33 توسط رها |

آخرین باری که بازی کردم کی بود؟ سیزده بدر ۱۵ سال پیش...شاید...پسردایی ها ودختردایی هاوسطی بازی می کردیم.باید حواسمون می بود٬ دستمان به پای نامحرم نخورد. یک دستمان به روسری بود و دست دیگر به توپ..باید حواسمان به صدای خنده ها می بود. نگاهمان مبادا میخورد به نگاه کسی...بزرگتر که شدیم٬ روزگار آنقدر بازی دراورد که  بازی کردن از سرم افتاد. کودک درونم هم به بازی با کلمات راضی شده بود.دلش خوش بود که به موقع جواب بدهد...خوب جواب بدهد...تلخ جواب بدهد...شیرین بخنداند و خیالش راحت بود که این بازی برد وباخت ندارد...حرف ها را باد می برد و هیچ سندی نبود که فکرت را بخاراند...

چهاشنبه وپنج شنبه با دوست دبیرستانی می گذرد...قهر کرده. مردها دیگر برای زنی که قهر میکند٬ تره خورد نمی کنند. زنگ نمی زنند.دنبالش نمی آیند. گل نمی خرند و وقتی هم برگشت.... زن ها هم بچه را با خود به قهر نمی برند. بخاطر بچه تحمل نمی کنند. برای خرج روزانه کوتاه نمی آیند و برای یک شب شیرین از روزهای تلخ نمی گذرند....پنجشنبه صبح می رود به خانه شان. دلش برای دخترکش تنگ شده. دخترکش دلش برای او تنگ شده. برای شوهرش دوتا شلوارک هم می خرد...او هنوز شوهرش را دوست دارد. گاهی بیشتر از دخترک حتی...او برای جلب محبت همسرش٬ دخترکش را رها کرده تا نیاز به مادر را به شوهرش ثابت کند.وچه تلخ است حکایت نیاز! تا  بگوید بین بودن ونبودنم فرقی هست!ببین!!!!

منهم راهی ویلا می شوم. چند ساعت لای تپه های سرسبز و ماشین ها سرسخت، رانندگی میکنم. آنجا برادرم وخانمش٬ دختر دایی وهمسرش و صنم- خواهر کوچکم- منتظرم هستند. صدای خنده ها گوش درخت ها را کر میکند...خاطرات را زیر و رو می کنیم و از هرچیزی برای بیشتر خندیدن استفاده میکنیم. زمین فوتبال بهانه ایست تا یک مشت کله پوک٬ بدنبال توپ بدویم. بدمینتون بازی میکنیم. ورق بازی می کنیم. من جزوه می نویسم تا قوانین ورق را یاد بگیرم. می شوم سوژه شان!!!! البته اگر آرش و مهدی هم تخته یادم می دادند٬ جزوه می نوشتم اوضاع بهتر بود!بی بی سلام٬ آخر خنده است. من برای رضای خدا حتی یک بار هم شاه وسرباز را درست تشخیص نمی دهم!چقدر از عمل وعکس العملهایم ناامید شده ام! خدا رو شکر این روزهاشکست را دوست دارم. آنقدر بزرگ شده ام که با هر شکستی تنم نلرزد!

نه خوردنمان تمام می شود٬ نه خنده مان. هوا عالی٬ فضا زیبا و ...لابه لای خنده ها٬ نیش ها هم هستند. حسرت ها هستند. دروغ ها هستند.زن ها با یک تیر چند نشان می زنند.

از تربیت بچه می گویند ولی دارند یکدیگر را ادب می کنند. مردها بدون اینکه به رمز و راز این گفتمان پی ببرند٬ شادند. غذا می خواهند٬ چای ومیوه!من بازی را دوست نداشتم٬ چون دلم میخواست با شفافیت پیش بروم. دوست داشتم٬ حد ومرزها مثل پنجره های اتاق٬ تحت کنترل خودم باز وبسته شوند!بعد یکهو پنجره را که باز میکنم٬ کلی چیز تاره ببینم. چیزهایی که انتظارش را نداشتم...

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 9:35 توسط رها |

۱- سارا ام اس داره. سارا پس از مدتها له له زدن برای داشتن رابطه٬ با همکارش رابطه برقرار کرده. اون نیاز به رابطه داشت...حالا ما منتظریم تا همکارش ولش کنه. پولشو نده و سارا دوباره حالش بد شه. اونم منتظره که بعد از همه این فجایع ما بهش بگیم٬ حقته! مگه نگفتیم این تو رو نمیگیره!خودت خواستی! حالا که باکرگی تو از دست دادی میخوای چه خاکی بر سرت بریزی...

۲- یک فیلم از گوگوش داره نشون میده. نمی دونم اسمش چیه. ولی متعهدانه سعی میکنم تا ساعت۱۲ بیدار بمونم و تا اخرش ببینم.گوگوش بارداره. عمه ترشیده ش کتکش می زنه. دوست پسری که ازش باردار شده٬ میخواد بچه رو بندازه. گوگوش میخواد بچه رو نگه داره...عمه نماینده همه ماهایی است که نه خودش عرضه داره از زندگی لذت ببره نه می زاره بقیه حالشو ببرن. از سی سال پیش فیلم ها دارن تلاش می کنن که ثابت کنند روند طبیعی رابطه همینه...وباید براش برنامه ریزی کرد.اسمش فاح...شگی نیست. هرزگی نیست...روال طبیعی زندگیه. عشقه. هوسه یا هر کوفت دیگه...هست ونمی شه مانعش شد.باید مدیریتش کرد. با ازدواج٬ صیغه٬ قرص جلوگیری یا هر چیز دیگه...وجامعه فقط گیر داده به ازدواج!حتی در جامعه ای به این مذهبی٬ فرایندی مثل صیغه رو برای فاحشه ها فقط قبول داره...

۳- مردان عزیزی که با همسرتون مشکل دارید٬ رو کاناپه میخوابید٬ جدا زندگی می کنید ویا به هر شکل دیگه ای دلایلی دارید برای داشتن یک رابطه جدید....خواهش می کنم در همون ابتدای رابطه به طرف مقابلتون بگید که بدونه جایگاهش کجاست. بدونه حد ومرزش چقدره. بدونه تا کجا باید درباره شما رویا پردازی کنه...

۴- پرواردگارا....به من کمک کن وقتی می رم در تعمیرگاه ماشین نگم قالتاق ماشین می خوام ووقتی می خوام درباره آدمهای پدر سوخته حرف بزنم نگم: آدم قالپاقیه!!!خودت به من رحم کن...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 10:27 توسط رها |

می گفت: میخوای بیام سرتو بزاری رو شونم؟بیام دنبالت بریم جاده چالوس؟

من هی فکر می کنم یعنی مردا بجز مسیر خونه خالی جای دیگه رو هم بلدن؟ یعنی اگر من رو شونش گریه ام بگیره٬ بعدا نمی زنه تو سرم که زرت وزرت گریه می کنی؟ وکی قراره اولین اشک منو درمیاره؟

می گفت: تو خیلی قوی هستی؟چه دید جالبی به زندگی داری؟ چقدر خوب با زندگی کنار اومدی...

ومن فکر می کنم شبی که من زخمی و دردمند ازش جدا می شدم٬ خیالش راحت بود که من قوی هستم...دید جالبی دارم وبا زندگی کنار خواهم اومد...

ومن از همه مردهایی که باعث شدند به مردها بدبین باشم دلخورم. از همه مردهایی که لذت با مردها بودن را به کابوس تبدیل کردند دلخورم. من دلخورم از مردهایی که مدرکشان با شعورشان نسبت عکس دارد...من دلخورم از مردهایی که وقتی از راه رسیدند نقاط قوتم را بزرگ کردندو وقت رفتن  نقاط ضعفم را.من دلخورم از مردانی که زن بودن را با "زنیکه" یکی کردند. من دلخورم از مردهایی که مادر بودن را تبدیل به فاجعه کردند. من دلخورم از مردهایی از شوهر بودنشان امتیاز می گیرند.من دلخورم از مردهایی که می خواهند زن ها را تربیت کنند. من دلخورم از مردهایی که تغییر نمی کنند...

می گفت: می خوام پنجمین سالگرد عروسیم رو تو ویلای خواهر شوهرم بگیرم...

ومن فکر میکردم٬ بعد از ۵ سال باکرگی٬ سالگرد چه چیزی را باید بگیرد؟

می گفت باید برای دکترا اماده شم... ومن فکر میکردم فوق لیسانس روانشناسی٬ کجای زندگی تو را پر کرد؟

من دلخورم از زنانی که رشد بی رویه شان در تحصیل٬ باعث کندی رشد فرهنگی انها شده است. من دلخورم از زنی که برای دیگران زن است و  برای شوهرش آیه حسرت. من دلخورم از زنی که به جای رشد درونش٬ لوازم ارایشش را اضافه می کند...من دلخورم از زنی که فرزندش مثل وسایل خانه اش باید لوکس باشد...

من دلخورم از خودم...بااینهمه مردگریزی و زن ستیزی...

ومن ارادت دارم به زنانی که زن بودن را درک کرده اند و مردانی که به مردانگی ایمان دارند...

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 5:50 توسط رها |

روز زن مبارک:

میگم...خوش به حالت وقتی شوهرت قهره عین خیالت نیست...من وقتی شوهرم قهر میکرد داغون می شدم. زندگی برام بی معنی می شد. شادی و اندوهم خیلی به عماد بستگی داشت. شاید به این خاطر که حق انتخاب رو از من می گرفت ومرتب تاکید می کرد که من مردم ومن تعیین میکنم و...درحالی با آهنگ عباس قادری می رقصه میگه: خودم رو واسه چیزی که فردا این موقع تموم شده ناراحت نمی کنم...

ومن حسودی میکنم به این خواهر بی نظیرم...

اینم شد کار؟

تولید کمه. بچه ها شدیدا دارن استراحت میکنن. حالشو می برن. تو یه اتاق وسایل ورزش گذاشتن. دمبل می زنن. وزنه می زنن. به هم تمرین بدنسازی می دن. مدیر تولید هم ازهمه تخس تر...یه سری از دیوار کارخونه بغلی توت می چینن. مدیر تولید می شوره برام تو کاسه ماست خوری میاره. آخرش هم تعظیم میکنه ومیگه چیز دیگه ای لازم ندارید؟ بعدشم بسکویت های رو میزمو کش می ره. میخندیم..وهمه ازینکه تولیدمون کم شده لذت می بریم!!!!

درون من زن بارکشی وجود دارد که میتواند بارهای سنگین را جابجا کند. مثل اجدادش...آنها دبه های بزرگ آب را، بقچه های حجیم رختخواب و لختی کودک درون را حمل می کردند...من حجم عظیم زندگی را

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:54 توسط رها |

رزیتا رفته بازدید استانی...من دو شب تنها بودم.تمام شبکه های ماهواره قطع بود بجز فارسی وان وزمزمه وشبکه های عربی. من به انتقام روزهایی که رزیتا هست٬ ام بی سی فور دیدم تا حد مرگ!خونه خالی داشتم ونمی دونستم چه استفاده ای ازش بکنم! خیلی ها پیشنهاد دادن کلید رو بدم بهشون٬ ولی عمرا! دیگی که واسه من نجوشه میخوام سر سگ توش بجوشه( یا یه همچین چیزی...)

از تنهایی لدت بردم. از خوردن عدسی. از دیدن بی بی سی ورد. از درس خوندن. از گوش دادن به شهر قصه. از تلفن حرف زدن با تارا.از دیدن فیلم ایرون لیدی و... ولی آخراش داشتم کم میاوردم....

روبروی کارخونه ما یک کارخونه هست که تازه داره شروع به کار میکنه. خیلی بزرگه!حداقل ۱۵ برابر کارخونه ماست. ما در مقابل یه جوجه ایم. ریسش هم با اینکه همشهریمونه ولی هی به ما گیر می ده. یه جورایی تحقیرمون میکنه. اخه کارگرا اشغال ریخته بودن تو باغچه. با غچه خودمون بود...کلی گفت میام درتونو تخلیه میکنم. منم که خیلی سعی میکنم با شخصیت باشم٬ گفتم هرکاری صلاح می دونید انجام بدید. ولی کاش بهش میگفتم درتو بزار! خلاصه همچین ما و پرسنل با حسرت به پرسنل وماشینای اونا نگاه میکنیم که نگو!یکی از پرسنل خائن رفته اونجا فرم پر کرده!بعد یکی از پرسنل متعهد آمارشو داده!من کاری ندارم خوب حق انتخاب دارن! ولی نامرد تازه از ما دو تومن وام گرفته!

ما کوچیکیم. ما تازه کاریم. ما هرلحظه ممکنه ورشکست بشیم.ما حقوق دیر میدیم. ما الکی گیر می دیم...ولی دوستشون داریم.بهشون اعتماد داریم وبه ما اعتماد دارند...

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:19 توسط رها |

آبدارچی میپرسه صبحانه تخم مرغ میخورید یا پنیر؟ من پنیر رو انتخاب میکنم. من عاشق ماست وپنیرم. پنیر با خیار وگوجه میاره.تو دوربین نگاه میکنم که دستاشو بشوره. بعدچای سبزم رو می بره دم کنه. یک ساعت بعد آب آلبالو میاره...منشی گزارش ها ر میفرسته. با اون قدوهیکل ریزه میزه از دوماه پیش چادر سر میکنه.تو تلفن درباره پریدن فایلهایی که جمعه روشون کار کرده توضیح میده. حتی یک ذره شک نمیکنم که دروغ میگه. وقتی حرف میزنه دهنم آب میفته. از بس دوستش دارم. کارگر ساده ای که الان خیلی از کارها رو بهش سپردم.بارها ساعتها تنها بودیم ولی هیچ حرف نمیزنه. گاهی عکس های خرگوشش رو یا مسافرتهاشو نشون میده.حرف نزدن رو از اون یاد گرفتم...پرسنل مشغول کار هستند. فقط چند نیرو از یک سال ونیم پیش همراه ما بوده اند.خیلی ها رفته اند.خیلی ها را رفتانده ایم!سالن تولید مرتب است. اکثرا راضیند.سر کار تعصب دارند. بارها گفته اند که اینجا شان انسانی واحترامشان حفظ می شود. امروز یک گوسفند می کشیم تا بگوییم ما خیلی به شما ارادت داریم...تا نگرانی مرا نفهمند...

رزیتا کتاب "نمیگذارم کسی دکمه های اعصابم را فشاردهد" را به من داده است. از دکمه های اعصابی میگوید که در دسترس دیگران قرار دارند وچه زود آسیب میبینیم.از وحشتناک سازی می گوید. از باید سازی که تمام عمر دامنگیرمان بوده است. از باید هایی که زاییده بایدهای دیگری است...وسعی میکند به تو یاد بدهدکه "اگر فلان بشود من بهمان می شوم" درکار نیست. چه فلان اتفاق بیفتد چه نیفتد٬بهمان شدن به خودت بستگی دارد. میتوانی به عنوان یک مسئله حلش کنی٬ میتوانی در نابودی خودت کمک کنی...این وحشتناک سازی٬ قبل ازآنکه بمیریم٬ مثل ترس ما را می کشد...

امروز چقدر دکمه های اعصابم زیادند...

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:27 توسط رها |

دارم تمام تلاشم رو میکنم که بخوابم.صبح باید ساعت۶ از خونه راه بیفتم.سرویس چندتا از بچه ها فردا نمیاد و من باید منشی وحسابدار رو شش ونیم سوار کنم. خلاصه کلا این هفته آدم سرویس مداری بودم! هم خط شهری کار کردم هم خارج شهر!یه بنده خدایی هم پیشنهاد داده بود که صبحها یه سرویس ببرم تا شهرک صنعتی.با این حمایتی که از تولید میشه بزودی تلنگمون در میره.فکر کنم سرویس خرج دوتا لباس زیر آبرو مند رو دربیاره. نه که خدایی نکرده فکر کنید خبریه! نه والا! راستیتش خودم هوس کردم...آقای محترم شما روتو بکن اونور! صحبت خانومانه است!اره اتفاقا یه مانتو تو ژاکوب دیدم خوراک کارخونه!همچین ساتن سورمه ای شیکی که نگو.آره٬ قیمتش حدود ۹۰ تومن بود ولی اندازم نبود. آره مثل همیشه تو رژیمم. آره حواسم به هیکلم هست مبادا لاغر شه. آره بابا. گور بابای دنیا...با اینهمه حرص وجوش بجز خوردن مگه تفریح دیگه ای هم هست؟

اره خواهر...با اجازتون....

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 0:45 توسط رها |

مازلو به زبان ساده میگه که نیاز های  انسانی دارای طبقه بندی هستند واگر نیازهای اولیه تاحدمعقولی ارضا نشوند٬ نیاز های سطح بالا از مسیر اصلی منحرف خواهند شد...پست انا وتلاشش برای ارائه درکی از روابط زن ومرد وشناسایی نیازهای اونها من رو به این سمت می بره که شاید نیازهای اصلی وفرعی در روابط اولویت بندی صحیحی ندارند...من مدتهاست که درگیر این سوال هستم که از یک رابطه چی میخوام؟من واقعا نتونستم به این سوال جواب بدم...ولی از دید مازلو میخوام بهش نگاه کنم. اون اساسی ترین نیاز رو فیزیولوژی می دونه.خوراک، پوشاک،نیاز جنسی و مسکن... من فکر میکنم ازونجایی که با تن خودمون غزیبه ایم واین مسائل در جامعه ما خیلی غریب هستند٬ در رابطه به انحراف کشیده می شن...زن٬ در رابطه سعی میکنه نجیبانه برخورد کنه تا مرد مقابل٬ بهش القابی مثل هرزو و...نچسبونه یا بعد ازینکه رها شد دچار شکست نشه ومرد هم تمامیت خودش رونشون نمی ده تا مبادا طرف آویزوون بشه و مسائلی ازین قبیل...یا دربحث خوراک وپوشاک٬ قبلا وظیفه مرد بود که در یک رابطه- ازدواج- زن رو تامین کنه. ولی الان زن ها اغلب خودشون قادرند که بدون یک مرد هم این نیازها رو قدری برطرف کنند وگاهی باید هزینه های تامین خوراک وپوشاک مرد رو هم به عهده بگیرند...که من فکر میکنم این مساله در خیلی از روابز افراد رو دچار سردرگمی میکنه...به نوعی برخی از مردها دچار بی مسئولیتی وبرخی از زن ها دچار بی نیازی میشن...

نیازهای امنیتی: نیاز به رهایی از وحشت، تأمین جانی و عدم محرومیت از نیازهای اساسی است؛ به عبارت دیگر نیاز به حفاظت از خود در زمان حال و آینده را شامل می‌شود؛من این ناامنی رو درخیلی از روابط حس میکنم. حتی وقتی یک روز قهر میکنند٬ طرف مقابل احساس میکنه تمام زندگی رو به نابودیه!وهر لحظه منتظر متلاشی شدن رابطه است...شاید تعهدات کتبی ازدواج برای تامین همین حس باشند که متاسفانه چندان پاسخگو نیستند...

احترام: این احترام قبل از هر چیز نسبت به خود است و سپس قدر و منزلتی که توسط دیگران برای فرد حاصل می‌شود. اگر آدمیان نتوانند نیاز خود به احترام را از طریق رفتار سازنده برآورند، در این حالت ممکن است فرد برای ارضای نیاز جلب توجه و مطرح شدن، به رفتار خرابکارانه یا نسنجیده متوسل شود؛نمون ش...دوست من که بخاطر اینکه خانواده همسرش مدارج علمی دارند و خودش دو سال تو دبیرستان رفوزه شده٬ بشدت به مدرک گرایی رو اورده. کلا از وقتی ازدواج کرده داره مدرک جمع میکنه. فوق لیسانس روانشناسی گرفته و حداقل ۲۰ تا مدرک کارگاهی داره ولی همچنان چهار کلمه که حرف میزنه همه می گن روانشناس دیوانه!

خودشکوفایی: یعنی شکوفا کردن تمامی استعدادهای پنهان آدمی؛ حال این استعدادها هر چه می‌خواهد باشد. همان طور که مزلو بیان می‌دارد: «آنچه آنسان می‌تواند باشد، باید بشود. این همون چیزیه که مشاور من بهش میگه "رشد"...رابطه ای که رشد ادم رو به همراه نداشته باشه ارزش نداره. البته باید توجه داشت اگر رشد باشه ولی نیاز های قبلی تامین نشده باشن٬ می شه حکایت فرد دیگری که ازدواجش مسیر شغلی بی نظیری براش ایجاد کرد ولی از نظر سک.س مشکل دارند و همیشه داره عذاب میکشه...

 جای خالی خیلی ازین نیازها رابطه رو تخریب کرده وباعث شده که رابطه رو در نطفه خفه کنم. استاد دانشگاهی که باهاش خیلی چیزهای خوب رو میتونی تجربه کنی ولی عدم امنیت آزارت می ده.مردی که کنارش امنیت٬ رشد و احترام رو کسب میکنی ولی از نظرسک.س ارض نمی شی.ویا مرد جذاب سک.سی که به علت شان اجتماعیش نمیونه برات رشد و احترام به همراه بیاره و نمونه های زیاد دیگه ای که حتما همه تجربشو داشتیم....

داشتن چنین رابطه ای که منوط به نوع رفتار ونگرش طرفین باشه٬ طاقت فرسا وتا حدودی غیر ممکنه...ولی شما به تلاشتون ادامه بدید من باید برای ندا صبحانه تهیه کنم وببرمش فرودگاه.بعدشم روی نرم افزار تولید٬ اسناد دریافت ناشدنی و پرداخت ناشدنی شرکت کار کنم. درباره سه تاکار جدیدمون  تحقیق کنم ببینم دوزار پول میشه دراورد...و برای ناهار محصول جدیدمون رو تست کنم...عصری به دیدن مامان برم. کلاس ورزش ثبت نام کنم...

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:52 توسط رها |

می شد آخر این هفته با عزیزی رفت شمال...کسی که روزی عاشقی را با او تجربه کرده ای...عاشقی به معنای علاقه شدید قلبی...کسی که هزار بار گند زده اید به حرمت عاشقی...کسی که با همه نبودنش٬ بک گراند ذهنت بوده است.کسی که به همه ظرافت های زنانه آگاه است و توانست مرا وادار به عاشقی کند...کسی که برای بریدن از او باید از خودم می بریدم...وچه سخت بود این بریدن....حالا بعد از کلی از حالاها٬ می گوید برویم شمال...چه خوب! چه رویای کهنه ای!

بله می شد...اگر می شد چه خوب می شد...می شد جاده را با همه ترانه های کایاهان که بعد از او نشنیده ام٬ بنوشم. می شد صبح شمالی را با این دختر جنوبی آغاز کند وفکر کند برای دو روز همه چیز عالی است. ونیمه شب خطوط چهره مان را مرور کنیم...می شد از گذشته ها حرف نزد٬ از همان لحظه غرق لذت شد. می شد مثل آن وقت ها توی ماشین دزدکی نگاه هم کرد و دستهای حریصمان را سیراب از لمس شدن کرد...می شدفراموش کرد همه لگد ها را...انگار نه انگار که زخمی بوده است و زخمی خواهد بود...می شد با رسیدن به تهران قهر نکرد برای کم کردن دلتنگی...می شد له له دیدارها باشد برای همیشه...می شد همه "من عاشقت نبوده ام" ها را رها کرد و به اندازه ۲۴ ساعت لذت٬ فراموشکار بود...امان از این ذهن ویروسی...در نبودش ٬ همه فایل های هیدن خاطرات خوب را به رخت می کشد و وقتی هست همه خاطرات بد را گوشزد می کند...وامان از مبارزه با نفس! همیشه هم خواستن توانستن نیست.گاهی باید در اوج خواستن بگویی نمی توانم....چون تو به کس دیگری متعهد هستی...چون کس دیگری منتظر توست...چون زن دیگری بی تاب رسیدنت است...ومن اگر با تو به شمال بروم٬ هر بار که اسم شمال بیاید خیس عرق می شوم. وهربار که خواهرم به شوهرش شک کند٬ تن من می لرزد که مبادا قانون لایتغیرعمل وعکس العمل دامنگیر من شده است؟ وهربار که از خیانت بشنوم٬ پشت پرده های احساس پنهان می شوم...وهربار که باز تلخیهایمان را به هم نشان دهیم٬ از خودم بیزار می شوم...

کلا سه بار شمال رفته ام. یکبار با خانواده که دریا و پدر هر دو طوفانی بودند.هرلحظه با ترس و اندوه گذشت....دوم بار با عماد و خانواده بود. نیم ساعت پس از رسیدنمان گفتند دایی به رحمت خدا رفته. برگشتیم...سوم بار با عماد و خانواده بود باز....خوش گذشت اساسی. عکس هایش پیش عماد است. از آن روزهایی بود که زیبا شده بودم ونشاط چهره ام فریاد می کرد....

آن وقتها....با عماد که قهر می کردیم....شبش خواب می دیدم...مثلا خواب می دیدم که نیمه شب پاهایمان به هم خورده. بعد او مرا بغل کرده و همه چیز تمام می شد. صبح که بیدار می شدم٬ برخلاف همیشه برایش لبخند می زدم....او هم که عادت نداشت به آشتی کردن من٬ همه چیز را فراموش می کرد و آشتی می کردیم. در موارد نادری هم محلم نمی گذاشت و میفهمیدم خواب دیده ام! خلاصه آنقدر خوابهایم جدی بودند که فکر میکردم واقعا آشتی کرده ایم!چند شب پیش هم خواب او را دیدم. انگار نه انگار با حرف هایمان کشته بودیم هم را!  مثلا از شماره ناشناس با او تماس گرفتم. خواستم ببینم از عمل قلبش به سلامت برخاسته یا نه؟شماره را شناخت وتماس گرفت...گویا هیچ ناشناخته ای از من ندارد...حالا میگوید برویم شمال...کاش این هم یک خواب بوداین رویای شمال...

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:15 توسط رها |